Slideمذهبی

روزی که حاج قاسم برای اولین بار سجده شکر به جای آورد

روزی که حاج قاسم برای اولین بار سجده شکر به جای آورد

با هم سختی کشیدند و با هم بزرگ شدند، از یک جایی به بعد، علیجان می‌بیند قاسم رشادت بیشتری دارد، متوجه می‌شود او از هیچ چیز نمی‌ترسد، شب‌ها تک و تنها از کوه بالا می‌رود و به دشت خیره می‌شود. شجاعتش را تحسین می‌کند اما همیشه نمی‌تواند پابه‌پایش پیش برود. گفت‌وگوی فارس با این رفیق دیرین حاج قاسم را در این گزارش بخوانید.

به گزارش پایگاه خبری جنوب زیبا به نقل ازخبرگزاری فارس ـ کرمان، از وقتی یادشان می‌آید با هم بودند، از وقتی چشم باز کردند، با هم دوست شدند، سن‌شان خیلی کم بود اما بواسطه رفاقت مادران‌شان، آنها هم در کنار هم قرار گرفتند و هم‌بازی شدند‌.

پسران ایل، بازی‌هایشان با بقیه فرق می‌کند، پهنه دشت را در قرُق خود قرار می‌دهند و تا جان دارند، می‌دوند. از کشاکش کوه بالا می‌روند و در کنار قنات‌ها و آبراه‌ها ادامه مسیر می‌دهند.

هنوز صدای خنده قاسم و علیجان، در نقطه نقطه قنات‌ملک بلند است، هنوز می‌توان رد پای این کودکان نترس را در نوک قله‌ها دید. هنوز صدای ذوق و فریادشان در کوچه‌پس‌کوچه‌ها جاری است.

او از هیچ چیز نمی‌ترسید

با هم سختی کشیدند و با هم بزرگ شدند، از یک جایی به بعد، علیجان می‌بیند قاسم رشادت بیشتری دارد، متوجه می‌شود او از هیچ چیز نمی‌ترسد، شب‌ها تک و تنها از کوه بالا می‌رود و به دشت خیره می‌شود. شجاعتش را تحسین می‌کند اما همیشه نمی‌تواند پابه‌پایش پیش برود.

خاطرات کودکی مثل آفتابی که روی دشت افتاده، روشن و شفاف است، وقتی از آن‌ها سخن می‌گوید، چشم‌هایش زلال می‌شود.

از حاج قاسم که می‌گوید، مردمک‌هایش می‌خندد و صدایش تغییر می‌کند، وقتی از پدر و مادر او سخن به زبان می‌آورد، سرتاسر احترام می‌شود.

تربیت خانوادگی حاج قاسم را تا این اندازه بالا برد

مادری عفیف، پاکدامن، مؤمن و پدری عابد، زاهد، اهل نماز، روزه، خمس، زکات و علاقمند و ارادتمند به اهل بیت، او این خصلت‌ها را برای پدر و مادر حاج قاسم به کار می‌برد و تاکید دارد تربیت خانوادگی حاج را تا این اندازه بالا برد.

وی ادامه داد: البته نان حلال هم خیلی تأثیر داشت که مورد تاکید حسن آقا پدر حاج قاسم بود. پدرش در زمین‌های کشاورزی کار می‌کرد و برای مردم، اما به اندازه دانه گندمی حرام وارد زندگی‌اش نکرد.

ابتکار زنان روستا برای زنده ماندن فرزندان خود

علیجان سلیمانی عنوان کرد: در روزهایی که مدرسه می‌رفتیم، خیلی روزهای سختی بود، همه در تنگنای معیشتی بودند. نان گندم و جو که اصلا نبود، گاهی با ارزن نان می‌پختند که آن نه زیاد بود و نه برای همه! گاهی پیش می‌آمد که چیزی برای خوردن پیدا نمی‌شد، زنان روستا سبزی های محلی را از کوه می‌چیدند و می‌پختند تا فرزندان‌شان از گرسنگی نمی‌زند.

وی ادامه داد: در چنین شرایطی حاج قاسم به مدرسه می‌رفت، او از من دو سال بزرگ‌تر بود، چون راه مدرسه طولانی بود، مادران دانش‌آموزان غذای آنها را کنار دفتر و کتاب‌هایشان می‌گذاشتند تا ظهر بر نگردند. مادر قاسم هم غذای او را روی غذای برادرش می‌ریخت و دست او می‌داد که از قاسم بزرگ‌تر بود.

علیجان اضافه کرد: دیدن بچه‌هایی که غذا نداشتند باعث رنج قاسم می‌شد و آخر هم غذایش را جدا کرد و هم‌سفره آنها شد.

وی ابراز داشت: بزرگتر که شد، تصمیم گرفت برای کار به کرمان برود، می‌خواست کمک‌خرجی برای خانواده باشد و خیال پدرش را که قسط وام‌ش عقب افتاده بود را راحت کند. مدتی از او خبر نداشتم تا اینکه روزی در میدان ارگ و جلوی تعاونی‌های مسافر بری دیدمش، می‌خواستم لوازم‌الحریر بخرم که چشمم به حاج قاسم افتاد، آن زمان نوجوان بودیم. بعد از آن با هم رفتیم سر یک کار ساختمانی و بعد هم در هتل مشغول به کار شد.

علیجان تصریح کرد: حاج قاسم هر جایی که بود تقوا و غیرت دینی داشت و هیچ وقت نمازش ترک نمی‌شد. او قرآن و فرازهای زیادی از نهج‌البلاغه را حفظ بود. وقتی از او پرسیدم را این همه مشغله چطور فرصت می‌کنی، گفت: همه اینها را در مسیر حفظ کرده‌ام.

وقتی حاج قاسم به انقلابیون پیوست

وی از دوران انقلاب و نقش حاج قاسم در آن سخن به میان آورد و تصریح کرد: زمان جوانی‌مان انقلاب شد، قبل از آن خبرها خیلی کم به روستاها می‌رسید، در قنات‌ملک اطلاعی نداشتم اما حاج قاسم در مشهد صداها را شنیده و به انقلابیون پیوسته بود. او در کرمان نقش خود را برعهده گرفت و کار را پیش برد.

این دوست دوران کودکی حاج قاسم عنوان داشت: وقتی امام می‌خواست به کشور برگردد، حاج قاسم همراه سه نفر دیگر مردم را جمع کردند یک رادیو بزرگ را هم آوردند و گذاشتند گوشه خیابان تا مردم صدای ورود امام را بشنوند. عوامل رژیم خواستند بین مردم رعب و وحشت ایجاد کنند که موفق نشدند.

حاج قاسم برای اولین بار سجده شکر به جای آورد

وی اضافه کرد: وقتی امام بعد از ۱۵ سال به ایران آمد، حاج قاسم برای اولین بار سجده شکر به جای آورد. آن زمان حاج قاسم ۱۶ یا ۱۷ سال داشت، با اینکه هنوز تحصیلات دانشگاهی نداشت اما به زیبایی سخنرانی و به خوبی اهداف امام را تشریح کرد.

علیجان عنوان کرد: بعد از چند سال، حاج قاسم وارد جنگ شد که دلاوری‌های او زبانزد همه است، اقدامات زیادی داشت و اقدامات خوبی هم پایه‌گذاری کرد.

من این لباس را نمی‌پوشم

وی گفت: فرمانده شیمیایی لشکر، یک دست لباس شیمیایی به حاج قاسم داده بود برای اینکه در عملیات استفاده کند، از آن لباس هایی که در مقابل گازهای شیمیایی مقاوم بودند و به سختی هم تهیه می شدند.

وی گفت: حاج قاسم از من پرسید برای همه فرمانده‌ها هست، گفتم نه، نیست. او گفت: بگو کاظم علیمرادی (فرمانده شیمیایی لشکر) بیاد، رفتم به ایشان گفتم برود پیش حاج قاسم، سردار سلیمانی گفته بود باید برای همه فرمانده‌ها لباس تهیه کنید، برای تهیه لباس رفتم قرارگاه و لباسی نتوانستم تهیه کنیم، حاج قاسم هم لباس خودش را نپوشید و گفت وقتی برای همه نیست من هم لباس را نمی‌خواهم.

علیجان عنوان کرد: یک روز با گروهی وارد جبهه شدیم، ۱۱ ماشین کمک جمع‌آوری کرده بودیم و از کهنوج عازم شدیم، قبل از غروب آفتاب بود که شنیدم حاجی از خط آمده و جلسه‌ای با فرماندهان دارد، قبل از جلسه رفتیم دیدارشان و از ما پرسید که آمدید بمانید یا برگردید؟ گفتیم، آمدیم بمانیم. به یک نفر گفت ماشین آماده کنید این دوستان آموزش دیده هستند، آنها را ببرید به خط مقدم، آنجا نیرو کم‌ داریم.

دوست حاج قاسم ادامه داد: من گفتم حاجی ما نه ماشین نیاز داریم نه راهنما، حاج سهراب (برادر کوچکتر حاج قاسم) را همراه ما بفرست تا برویم، بلافاصله به سهراب گفت: بلند شوید بروید، ما آشنایان و برادرش را به منطقه خطر فرستاد و برایش فرقی نداشت، ما با دیگران برایش یکسان بودیم.

حاج قاسم لباس خادمی مسجد را می‌پوشید و جارو می‌کرد

این شهروند رابری ابراز داشت: حاج قاسم را به عنوان یک نیروی نظامی می‌شناسند ولی حاج قاسم یه شخصیتی فراتر بود و همه ویژگی‌ها را در حد اعلا داشت. خیلی شخصیت منحصربفردی داشت، مثلا لباس خادمی مسجد را می‌پوشید و آنجا را تمیز جارو می‌کرد. در میدان‌های رزم هم همینطور، همیشه جلوتر از همه بود.

وی تصریح کرد: دوران دفاع مقدس و دورانی که مسوولیت سپاه قدس را در اختیار داشتند، برگ‌های زرین و کارنامه درخشان حاج قاسم هم هستند. اما او در فاصله میان این دو مسؤولیت هم کارهای بزرگی انجام داد.

ماجرای نامه حاج قاسم به رهبر انقلاب و جواب ایشان به حاج قاسم

علیجان سلیمانی ادامه داد: روزی به من گفت به رهبر انقلاب نامه‌ای نوشته‌ام و از ناامنی‌های جنوب و جنوب شرق گفته‌ام، دولتی‌ها آن را رد کردند، بعد از گروگانگیری نیروهای انتظامی در سیستان و بلوچستان، حضرت آقا نامه نوشتند برای حاج قاسم و فرموده بودند برای امنیت منطقه هر کاری صلاح می‌دانید انجام دهید. نامه را روی چشم‌هایش گذاشته و با جان و دل در این راه کار کرد.

وی اضافه کرد: او به سیستان و بلوچستان رفت و گروگان‌ها را به غیر از یک نفر که شهید شده بود، آزاد کرد. بعد هم برنامه ریختد و امنیت را برقرار کرد. در این مسیر از سران طوایف کمک گرفت که موفق هم بود.

اشرار ده روزه سلاح‌های خود را تحویل دادند

علیجان تصریح کرد: من در آن جلسه‌ای که با سران طوایف داشت را حضور داشتم، سردار با صلابت سخن گفت، از پیامبر اکرم و دوران زندگی ایشان صحبت کرد و آن را به جمهوری اسلامی پیوند زد. به آنها گفت: شاید در مواردی مورد بی‌مهری قرار گرفته باشید، اما جمهوری اسلامی به شما بها و ارزش داده و باید برای تقویت آن و آرامش مردم همکاری داشته باشیم.

وی اضافه کرد: آن روز، ده روز به سران طوایف وقت داد تا سلاح‌ها را از گروه‌ها بگیرند و تحویل او بدهند. هر کس هم قتلی انجام داده روال قانونی آن را پیش ببرد. طی ده روز گروه گروه اشرار آمدند و سلاح‌های خود را تحویل دادند، این خیلی هنر می‌خواهد.

اشرار به همت حاج قاسم کشاورز شدند

علیجان خاطرنشان کرد: خیلی از اشرار از روی تنگدستی راه غلط را می‌رفتند، حاج قاسم دست‌شان را گرفت، برای آنها زمین تأمین کرد، موتور پمپ گذاشت و اجازه داد تا کشاورزی کنند. شرایط تحصیل فرزندان آنها را هم فراهم کرد.

ملاک‌های حاج قاسم، خوشنودی خدا و رضایت رهبر

وی عنوان داشت: او کارها را با اخلاص انجام می‌داد، برای خوشنودی خدا و رضایت رهبر، این دو ملاک کارها بود و هرگز از آن‌ها عبور نمی‌کرد.

آخرین ملاقات دو رقیق قدیمی

علیجان سلیمانی ابراز داشت: آخرین ملاقاتی که با حاج قاسم داشتم را هرگز فراموش نمی‌کنم، شنیدم آمده زادگاهش قنات ملک، با برادرهایم رفتیم خدمتشان، گفت فردا مهمان داریم و تعداد زیاد است، برای یک کار اشتغال‌زایی و کلنگ‌زنی کارخانه فرآوری گیاهان دارویی می‌آیند، پیش‌بینی پذیرایی و ناهار مهمان‌ها را داشته باشید.

یک بار دیگر خداحافظی کنیم و عکس یادگاری بگیریم

وی ادامه داد: رفت سوار ماشین بشود، فکری کرد و از کنار خودرو برگشت و به طرفم آمد، پرسید من با شما خداحافظی کردم؟ گفتم بله خداحافظی کردید، گفت: حالا یک بار دیگر هم خداحافظ می‌کنیم، بیا با هم یک عکس یادگاری هم بگیرم، این آخرین دیداری من با حاج قاسم بود که دیگر هیچ وقت تکرار نشد.

وی اضافه کرد: روز شهادت حاج قاسم هم کرمان بودم، تلفن خانمم زنگ خورد: پسرم میثم بود، از مادرش خواست تلفن را به من بدهد، وقتی صدایش را شنیدم گفت بابا تلویزیون را روشن کن و قطع کرد، وقتی زیر نویس تلویزیون را دیدم باور کردنش برایم سخت بود، خیلی روز تلخی بود، جدایی برایم بسیار مشکل و طاقت‌فرسا بود.

بحث که به شهادت حاج قاسم رسید، صدایش تحلیل رفت و سخن را کوتاه کرد. شهادت سردار سلیمانی دشوار است، برای دوستان و آشنایان او بیشتر!

#حاج_قاسم

#سردار_سلیمانی

#کرمان

#سالگرد_ششم

#ایرانمرد

#کرمان

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا