
کابوس های آشفته همت بلوچی برای محمود قانعی و روح الله شهدادنژاد!(قسمت اول)
همت بلوچی در شب جمعه خواب میبیند که لشکری سواره از طرف دهبکری راهی جنوب کرمان هستند .
همت خودش را به لشکر سواره میرساند و از او مقداری طعام و آب درخواست میکنند.
همت که اضطراب سختی بر او غالب شده بود از آنان سوالاتی میپرسد و از نام و نشان آنان سوالاتی میکند.
که در این میان مرد میانسالی که روی خود را پوشانده بوده از سواره پیاده میشود و با رمز محمد حجتی خودش را به همت عرضه میکند.
که همت آشفته میشود و میگوید حجتی را سالها میشناسم تو آن نیستی .
راستش را بگو کی هستی و چه میخواهی ؟
آن شخص به همت میگوید که ما در منطقه شما کاری نداریم و اینجا حوزه استحفاظی شهرستان بم است.
اما از این گردنه که رد شدیم تازه به منطقه جیرفت رسیده ایم .
اما حوزه تو عنبرآباد است .
و حال برایت معرفی میکنم.
آن سواره که آن گوشه ایستاده آقای مشکی است و اگر اتفاق خاصی نیفتد رهسپار شهرستان کهنوج است و آن یکی هم وحدت عیدی است که در همین نقطه ای که ایستاده ایم توافقاتی صورت گرفت باید زودتر به کهنوج برسیم که بهم نخورد .
در این لحظه شصت همت خبردار میشود که مساله انتخاب و انتصاب و بده بستان فرماندار برای کهنوج و بم است.
همت که از فکر خارج میشود سواره ها از شهر جیرفت هم گذشته اند .
در اینجا همت بلند میشود و باسرعت خودش را پرواز کنان به آنان میرساند.
بر آنان غضبناک شده و در رسای محمود قانعی اشعاری میسراید و گریه کنان در پی آنان میرود.
آن لشکر سواره به سه راهی دهنو (دانشگاه جیرفت) که میرسند راه خود را به طرف علی آباد و عنبرآباد کج میکنند.
همت مویه کنان در پی آنان که راه کهنوج مستقیم است و اینجا عنبرآباد هست و حوزه من که سالها در آن خودم و برادرم خدمت کرده ایم .
تا اینکه آن شخصی که در ابتدای خواب همت با اشاره به نام محمد حجتی خودش را به همت معرفی کرده بوده اینبار غضبناک بر همت که چرا مانع کاری و راه باز کن.
در این اثنا سواره ای رشید و قد بلند با ریشی جو و گندمی از راه میرسد و فریاد میزند اول کی را معرفی کنم .
همت نگاهی بر قد و بالایش می اندازد و به یادش می آید که او ابوذر عطاپور معاون سیاسی و اجتماعی استاندار کرمان است که در چند معارفه فرماندار فاریاب و کوهبنان عکسش را دیده بوده است.
دست می اندازد و روپوش مرد پوشیده را باز میکند و بلند بلند گریه میکند و خنده می نماید .
حضار هاج و باج به همت نگاه میکنند که یکباره همت فریاد میزند او روح الله شهدادنژاد است.
روح الله را به کناری میکشد و از خصوصیات بارز بافت و ارزوئیه به او میگوید و میهمانی مفصلی در شهر ارزوئیه را به او وعده میدهد.
در همین اثنا چندین سواره از طرف کهنوج با سرکردگی محمود قانعی خودشان را به این جمعیت میرساند.
در آن میان جنگجویان نام آوری دیده میشود که به مشکی میگویند راهت را کج کن و به بم برو ما با وحدت عیدی کار داریم .
صحبت های همت و روح الله به درازا کشیده میشود و قانعی را هم نظاره میکند که با سرعت خودش را به عیدی میرسد و او را هول میدهد و از سواره بر زمین میافتد و جویی از خون به راه می افتد ، که ناگهان صدای تلفن همت بلند میشود و او از خواب میپرد .
در گوشه ای می نشیند و فکر میکند به محمد حجتی زنگ میزند که خوابش را تعبیر کند تلفنش خاموش میباشد .
یادش می آید که قومی در منطقه میجان داشته تعبیر خواب میداند با او تماس میگیرد و خوابش را تعبیر کند که او میگوید به مردم کوهستان پناه ببر .
۲ روز است که همت در منطقه میجان ناول کوهستان میخورد و منتظر خبری از کرمان است.





