یادداشت

دبیرستان امیرکبیر جیرفت: دلم برای بچه هام تنگ شده

دبیرستان امیرکبیر جیرفت:

دلم برای بچه هام تنگ شده

به قلم : محمد افشارمنش

چقدر زود گذشت! روزهایی که مادرانه از صبح علی الطلوع تا بوق ظهر تک تک شما را در سینه و آغوش پرمهر خودم جا می دادم و زنده بودم با هیاهوی شما!

اگر بگویم دلم برایتان تنگ نشده دروغ گفتم ، چرا، دلم خیلی تنگ شده، برای همه شما که هنوزبه اسم کوچک می شناسمتان، گرچه امروز هریک عنوان دکتر، مهندس،وکیل،معلم و… را یدک می کشید!!!

“رفتید بی من تا کجا ؟

من ماندم اینجا لای گل !

اینک به جای پایتان

در من نشسته پای گل ”

دلم برای آن صبح های ساعت ۶:۳۰ و زنگ صبحگاه تنگ شده !

دلم برای توی صف ایستادن به زور، جیغ ناظم و ورزش صبحگاهی تان لک زده!

برای نیمکت های چوبی، خط خطی شده و جا کتابی های آدامس چسبیده یک ذره شده!

دلم برای دوست های شیطان و پایه کلاس که زنگ تفریح روی میز می زدند، می خواندند و صدایشان دست کمی از هایده ، حمیرا ، گلپا، حتی شجریان نداشت و به موقع اش درس خوان ترین هم بودند، تنگ شده!

دلم برای کنفرانس دادن ها، امتحانات شفاهی و کتبی میان ترم تان ، آن نمره هایی که با خون جگر بیست می شد تنگ شده!

باور کنید، شاید شما فراموش کرده باشید اما من هرگز !!!

من دلم برای زنگ های تفریح ، صدها بار متر کردن گوشه و کنار حیاطم توسط شما ، حرف زدن ها و غش غش خندیدن های تان تنگ شده!

برای تقلب رساندن ها و تقلب گرفتن ها تون که دور از چشم معلم و مراقب حوزه امتحانی می ماند، اما من می دیدم و جیکم در نمی آمد تا لو نروید، تنگ شده !

من دوستی مهربان و مادری وفادار بودم اما شما چی؟!

به این زودی باید مرا فراموش می کردید؟

می بینید تن رنجورم را ؟

پاهای خسته ام را؟

من می خواهم زنده بمانم ، من می خواهم احیا شوم ، من خواهم …

مادر هرچند پیر باشد اما وقتی این همه پسر اهل و تحصیل کرده در دامنش پرورش داده باشد نباید بگذارند تن رنجورش بر زمین بماند.

به عکسم نگاه کنید! مثل دهکده ارواح است ! این حق من نیست !

نه … من به فرزندانم امید دارم!

من پسر دارم ، چه پسرهایی!!!

نمی گذارند مثل خواهرم در خیابان یک طرفه ( دبیرستان فاطمیه) غریبانه بمیرم و تمام خاطرات نسل های قدیم این شهر زیر خروارها خاک دفن شود.

نبض من هنوز می زند ، من می توانم با کمی دوا ودرمان موزه مفاخر جیرفت شوم که شمایید!

یا حتی موزه مردم شناسی که روزانه هزاران بازدیدکننده به دیدن و عیادتم بیایند!

در کاشان منزل دو اتاقه یک شاعر را رنگ و لعاب می دهند و کلی گردش گر جذب می کنند اما اینجا من باشم و غریب ، تنها ، رها شده با کوله باری از خاطرات و …

بغض گلویم را می فشارد پسرانم … دیگر نمی توانم حرف بزنم…

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا