
انجمن هنرمندان مُرده
به قلم ؛ محمدرضا واحدی
میدان امام که از تاکسی پیاده شدم دیدم هنوز خیلی مانده به ساعت شروع انجمن. گفتم سری به بقیهی گروههای کانون میزنم تا بچههای انجمن شعر برسند و جلسه را مطابق همهی چهارشنبههای به قول سهراب- مقدس- شروع کنیم.
در گرمای شرجی مرداد روی سن آمفي تئاتر شهید قرشی، استاد محمد یزدینژاد با حرارتی مضاعف عرق میریخت و الفبای تئاتر را به بچههای گروهش آموزش میداد. ایمان استاد به کاری که عمرش را روی آن گذاشته بود رشک آدم را بر میانگیخت. شفیعی پسر جوانی که اسم کوچکش را نمیدانستم به رغم معلولیت جسمی با علاقه و پرانرژی پا به پای گروه کار میکرد.
نبی ملایی فرصت را غنیمت دیده بود که تا شروع شعر خوانی فرصتی را با گروه خودش بگذراند و نمایشی را که قرار بود در سالن ارشاد اجرا کنند مرور کند. نبی انسان جامع الاطرافی بود. نمایش کار میکرد. شعر میگفت. قرآن را با ترتیلی زیبا قرائت میکرد. داستان هم مینوشت.
اتاق گوشهی حیاط روی سر بود از صدای خندههایی که تمامی نداشت. حدسش خیلی سخت نبود که طالب خالصی هنرمند و خوش مشرب دوباره جلسهای را دست گرفته و اوقات دوستان را شیرین میکند.
صدای ساز احمد افشاری مثل خودش عزیز بود. مثل خودش دل آدم را میکشاند سمت صاحب صدا. نشسته بود روی صندلی یی بین بچههای موسیقی و رقص پنجههایش در سکوت آن ساعتهای کانون بر سیمهاي سه تار، غوغا میکرد. همان که شاعر گفته خشک سیمی خشک چوبی خشک پوست/ از کجا میآید این آوای دوست…
غرق در دنیای احمد و سازش بودم که صدای گرم و گیرای حاج احمد نادری رشتهی خیالم را گسست. پیر روشنضمیری که پا به پای ما که بچهها و نوه هایش حساب میشدیم، حوصله میگذاشت و میآمد انجمن. با آن غزل فاخری که به چنارهای سبز و کهن دلفارد میمانست. شاخ تناوری که نسبت به زلالی شعر بینش میبرد، نسبت به استواری غزل شیخ کاظم سعیدی میبرد.
جوانتر ها هم آمده بودند. از خانمها اول طاهره صالحی کاری تازه خواند
بعد مسلم امیرفضلی تا فضای انجمن از کارهای کلاسیک فاصله بگیرد. هرچند هنوز جو غالب شعر جیرفت کلاسیک بود و در دست غزلسرایان.
آخرهای جلسه بود که امیر عسکری هم آمد. راه به راه از مردهک می آمد. نشسته و ننشسته گفتند شعرش را بخواند که با دوبیتییی با گویش زادگاهش نشاط را به جمع جوان جلسه داد…
به شتاب از ماشین پیاده شدم که به تشییع جنازهی آشنایی برسم. در قسمت جدید بهشت زهرا تابلویی دیدم که نوشته بود قطعه هنرمندان! تازه یادم آمد از آن روزهای کانون شهید قریشی ۲۰ سی سالی گذشته، تازه یادم آمد آن همه دوست هنرمند که بر شمردم، همه به سرای باقی رفته اند ولی هر کدام در گوشهای از این گورستان که کم کم گم شان کنیم! و قطعه هنرمندانی که دوستی می گفت فقط یک تابلو خالی است و شهرداری دبه کرده و دارد زمین های هنرمندان را به مردم واگذار میکنند!





